جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

بعد از چهارشنبه 13 آبان از خونه بیرون نیومده بودم. صبح با بغض و عصبانیت و به مردم نگاه می کردم

نمی دونم چرا؟!! مگه اینا فرقشون چیه با من؟ از خودمم هم عصبانی هستم؟دلمم هم می سوزه واسه خودمون...

سعی می کردم که به هر شکلی که شده کدگذاری کنم افراد را بر اساس طرز لباس پوشیدن ،تیپ ظاهری، نگاه افراد،چشماشون ، دست هاشون و حتی به طرز جالبی آدم های آسیب دیده، کبود شده، دست وپا شکسته،افرادی که می لنگند، چسب زخم خوردها توجهم رو جلب می کرد. کد می گذاشتم که تبرئه کنم، محکوم کنم،نگاه کنم، نگام رو بدزدم وقضاوت به نوعی... اینا همونا هستن که چهارشنبه با هم بودیم؟چقدر همه چی مثل قبل هست!! چقدر همه چی عوض شده ظاهراُ!!چقدر می تونیم خوب حفظ ظاهر کنیم!!!
نکنه همین پسر که تو تاکسی پیشم نشسته و ظاهرش مثل امثال من هست لباس شخصیه؟!!اگه تا قبل چهارشنبه می دیدم می گفتم این هم یه آدم هست با طرز تربیت و شرایط فکری و محیطی خاص خودش که هست و کاریش هم نمیشه کرد حالا اگر توجهم جلب میشد و درگیر خودم نبودم ولی امروز می گفتم نکنه این به من باتوم زد و نشستن رو واسم سخت کرده!!!!

چقدر تفاوت هست بین برداشت آدم از یک پدیده ولی در شرایط متفاوت...

چقدر سعی می کنم احساس دیگه ای جز کینه، یاس، عصبانیت،نفرت...پیدا کنم.

بعد با خودم میگم چار توهم شدم.

با همین جدال های درونی که به نظرم ناشی از عدم انعطاف کافی با تغییرات تحمیلی شرایط جامعه و فشارهای ناشی از اون هست،میرم واسه رفتن به ایستگاه ماشین های ستارخان(از میدون ولی عصر) در حالی که تمام تلاشم رو می کنم که لنگ لنگان راه رفتن رو قائم کنم.

هیچ ماشینی نمیبره "ستارخان". من هم که دارم "همدرد" داریوش رو گوش می م هیچ صدایی رو نمی خوام بشنوم و فقط نمیدونم با چه بلندی صدا می گم ستارخان و منتظر سرتکون دادن راننده هستم.

یه هو یه پسر جوون با اشاره دست و سر فهموند که خانم بیا این میره ستارخان!! هم فاصله داشتیم هم کاملا پشتم بود و ندیده بودمش. نشستم تو ماشین،موسیقی رو خاموش کردم که تشکر کنم توجهم جلب شد به چند تا دستبند چرمی که یکی هم سبز بود، نخواستم قضاوتی داشته باشم، یه کم بعد شنیدم که داره با تلفن حرف می زنه و میگه که دیشب از درد نتونسته بخوابه و قرص خورده ، کبود شده و ورم کرده –نمی دونم کجاش-و مثل این که اول باتوم خورده بود و بعد شوکه الکتریکی... و فقط من براساس همون کد ها فهمدیم که داستان اینه چون اصلا شفاف اینا رو نگفت

یعنی اون هم مثل من به مردم این مدلی نگاه می کرد؟ یعنی همه تلاش می کنیم به هر شکلی که شده نشلنی از ما وجود نداشته باشه که تداعی افراطیون باشه ،مایی که در عین حال در فضای فرهنگی نیستم که قادر به درک و پذیرش افراد حتی با ظاهر متفاوت باشیم و به ناچار سعی کردیم اهمیتی ندیم به نظری که مخالف هست و واکنشی رفتار کنیم الان تلاش میکنیم که ظاهرا یکپارچه باشیم.

سلام

بدون حاشیه گویی و زیاده گویی باید بگم که: تحت تاثیر شرایط شخصی و محیطی نیاز به برقراری ارتباط و به اشتراک گذاشتن دیدگاه ها راجع به مسایل مختلف و ایجاد یکپارچگی در درون دارم.
15آبان88